تبليغاتX
در پناه عشق



يه روزي فكر ميكردم بدون تو ميميرم
پيش خودت ميگفتي تو چنگ تو اسيرم
يه روزي فكر ميكردم كنار تو ميمونم
تا دنيا دنيا باشه از عشق تو ميخونم
يه روزي فكر ميكردم برام خيلي عزيزي
اگه يه روز نباشي دل رو به هم ميريزي
يه روزي فكر ميكردم صادق و باوفايي
اما حالا ميبينم از اين حرفا رهايي
برام ديگه مهم نيست عاشق من نباشي
فقط مي خوام خيلي زود از پيش من جدا شي
فقط بدون كه ديگه تو قلب من تو مردي
خيلي وقته ميدونم قلبم و از ياد بردي
منم ميخوام رها شم ميخوام با تو نباشم
منم ميخوام مثل تو با يكي آشنا شم
الان ديگه ميفهمم كه عشق تو سراب بود
خدا رو شكر تو قلبم هنوز يه قطره آب بود
خداحافظ عزيزم.حال دلت خرابه
تو ديگه هيچي نيستي عشقت مثل حبابه

میروم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه خویش

به خدا میبرم از شهر شما

دل شوریده و ویرانه خویش

میبرم تا که در آن نقطه دور

شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از لکه عشق

زین همه خواهش بیجا و تباه

میبرم تا ز تو دورش سازم

ز تو ای جلوه امید محال

میبرم زنده بگورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال

حالم بد نيست غم کم می خورم کم که نه! هر روز کم کم می خورم

آب می خواهم، سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکردی؟ آفتاب!!!!

خنجری بر قلب بيمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد يک شبه بيداد آمد داد شد

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام

عشق اگر اينست مرتد می شوم خوب اگر اينست من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم! ديگر مسلمانی بس است

در ميان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده ی مردم شدم

بعد ازاين بابی کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم

نيستم از مردم خنجر بدست بت پرستم، بت پرستم، بت پرست

بت پرستم،بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم

من که با دريا تلاطم کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن!

من نمی گويم که خاموشم مکن من نمی گويم فراموشم مکن

من نمي گويم که با من يار باش من نمی گويم مرا غم خوار باش
 

من نمی گويم،دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شيرين! شاد باش دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما ياری نبود قصه هايم را خريداری نبود!!!

وای! رسم شهرتان بيداد بود شهرتان از خون ما آباد بود

از درو ديوارتان خون می چکد خون من،فرهاد،مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شوم تان خسته از همدردی مسموم تان

اينهمه خنجر دل کس خون نشد اين همه ليلی،کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فريادتان بيستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پيشه ام بويی از فرهاد دارد تيشه ام

عشق از من دورو پايم لنگ بود قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود

هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه! هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!

هيچ کس اشکی برای ما نريخت هر که با ما بود از ما می گريخت

چند روزی هست حالم ديدنیست حال من از اين و آن پرسيدنيست

گاه بر روی زمين زل می زنم گاه بر حافظ تفاءل می زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت:

" ما زياران چشم ياری داشتيم خود غلط بود آنچه می پنداشتيم"

تورابادیگری دیدم وگرم گفتگوبودی

بااوآهسته می رفتی سروپا محو اوبودی

نگاهت کردم بامن چوبیگانه نظرکردی

شکستی عهد وپیمان راگنه کردی گنه کردی

این بودآن وفایی راکه می گفتی این بودآن صفایی راکه می گفتی

توخوداین چنین بودی چرا روزم سیه کردی

چه کسی می پرسدرازتنهایی چیست؟

شعردلتنگی باران ازکیست؟

چه کسی اشک شقایق رادید

چه کسی حال مرا می پرسد

این توبودی که مرا رویاندی

باصدای که پرازآینه بود

ونوایی چونوای خوش رود

آه شاید ماه نوشیدی

که شده لحجه تولحجه نور

باتوام باتوفقط سنگ صبور

 

خوب بچه ها امیدوارم از این آپ طولانی خوشتون اومده باشه

خواستم یه جوری این تآخیرم رو جبران کنم

چون خوشبختانه بیننده های محترم این وبلاگ به شعر ها و عکسهای وبلاگ دقت دارند

داشتم دنبال شعر ها و عکس های مناسب و لایق شما و این وبلاگ میگشتم

فقط خواهشا نظر فراموش نشه

چون زحمت بسیار زیادی روش کشیدم

قربان شما:یا حق و عزت زیاد

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 19:5 توسط حسین گیتاریست |



سلام عرض میکنم خدمت همه دوستان عزیزم

از  اونجایی که بعضی از   دوستان   به  عکسای وبلاگ اعتراض داشتند

و از اونجایی که  من به نظرات  بیننده های عزیزم ارزش فوق العاده ای قائل هستم

برای همین فعلآن آپ نمیکنم

تا  یه مدت کوتاه

تا بتونم عکسایی که در شآن وبلاگ و شما دوستای عزیزم باشه

و متنهای زیبا که سعی میکنم  از دست نوشته های خودم  باشه   رو براتون هدیه کنم

باز هم با نظرات سازنده خودتون منو یاری کنید

که این وبلاگ با نظر های شما دوستان زندست 

فلان

بای حق و بای تا یه مدت کوتاه

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 23:2 توسط حسین گیتاریست |



ترا می خواهم و دانم كه هرگز

 

به كام دل در آغوشت نگيرم

 

توئی آن آسمان صاف و روشن

 

من اين كنج قفس، مرغی اسيرم

 

 

ز پشت ميله های سرد و تيره

 

نگاه حسرتم حيران برويت

 

در اين فكرم كه دستی پيش آيد

 

و من ناگه گشايم پر بسويت

 

 

در اين فكرم كه در يك لحظه غفلت

 

از اين زندان خامش پر بگيرم

 

به چشم مرد زندانبان بخندم

 

كنارت زندگی از سر بگيرم

 

 

در اين فكرم من و دانم كه هرگز

 

مرا يارای رفتن زين قفس نيست

 

اگر هم مرد زندانبان بخواهد

 

دگر از بهر پروازم نفس نيست

 

 

ز پشت ميله ها، هر صبح روشن

 

نگاه كودكی خندد برويم

 

چو من سر می كنم آواز شادی

 

لبش با بوسه می آيد بسويم

 

 

اگر ای آسمان خواهم كه يكروز

 

از اين زندان خامش پر بگيرم

 

به چشم كودك گريان چه گويم

 

ز من بگذر، كه من مرغی اسيرم

 

 

من آن شمعم كه با سوز دل خويش

 

فروزان می كنم ويرانه ای را

 

اگر خواهم كه خاموشی گزينم

 

پريشان می كنم كاشانه ای را

 دیگه بسه تو قفسی که این دنیا واسمون ساخته زندگی کردن... دیگه بسه غصه خوردن... دیگه بسه چشم به راه بودن برای تو... تو رفتی منم رفتنیم با این تفاوت که تو به سوی آینده ات رفتی... ولی من هنوز تو گذشته جا موندم... دیگه پاهایم یاری رفتن بهم نمیدن... دیگه بالهایی که با آرزوهای محالمون واسم مهیا کرده بودی گشوده نمی شوند... می خوام برم از این دیار... تو میگی کجا برم؟ هر جا که برم خیالت ولم نمیکنه... نیستی که ببینی دیگه هم زندگیم شده رویای شیرین تو... آخه با انصاف به منم حق بده... منم دلم می خواست همیشه با تو باشم... ولی به چشم خودت دیدی که نشد...! پس به خاطر من اگه هنوزم دوستم داری در مسیر سرنوشتت حرکت کن... بیشتر از این به خودت عذاب نده... ازت خواهش میکنم اگه هنوز فراموشم نکردی... سخته بگم:   ولی میگم: من حقیر را از یادت ببر... اگه دوستم داری نذار بیشتر از این قربانی بشیم...

 

يك بار خواب ديدن تو... به تمام عمر مي‌ارزد پس نگو... نگو که روياي دور از دسترس، خوش نيست... قبول ندارم گرچه به ظاهر جسم خسته است، ولي دل دريايست... تاب و توانش بيش از اينهاست. دوستت دارم و تاوان آن هرچه باشد


براش بنويس دوستت دارم آخه مي دوني آدما گاهي اوقات خيلي زود حرفاشونو از ياد مي برن ولي يه نوشته , به اين سادگيا پاک شدني نيست . گرچه پاره کردن يک کاغذ از شکستن يک قلب هم ساده تره ولي تو بنويس .. تو ... بنويس


تو را هيچگاه نمي توانم از زندگي ام پاک کنم چون تو پاک هستي مي توانم تو را خط خطي کنم که آن وقت در زندان خط هايم براي هميشه ماندگار ميشوي و وقتي که نيستي بي رنگي روزهايم را با مداد رنگي هاي يادت رنگ مي زنم


امشب گريه ميكنم .گريه ميكنم برا تو براي خودم براي تموم اونايي كه خواستن گريه كنن نتونستن. برا ي تمام اون چيزي كه خواستي ونبودم خواستم وبودي. امشب گريه ميكنم به وسعت دريا به وسعت بيشه به وسعت دل عاشق.براي تو...براي تو....و به پاس احترام تمام تحقيرهايي كه از ديگران شنيدم وهنوز شكست نخوردم


هرگز نديدم بر لبی لبخند زيباى تورا" "هرگز نمى گيرد كسى در قلب من جاى تورا"


با مداد رنگي روزه آمدنت را نقاشي ميکنم و جادهايه رفتنت را خط ختي! کسي برايه من نيست. بيا غلط هايه زندگيم را به من بگو و زيره اشتباهتم را خط بکش.بودنت مثله دريايي مرا در بر ميگيرد آنجا که تو هستي،مهيها هم نميتوانند بييند چه رسد به من..............................!!! کدام صبح ميايي؟ کدام چمدن ماله تست؟ کدام دست ترا به من ميرساند؟کدام رز ماله من ميشوي؟بيا که درده دلم را فقط تو ميفهمي


نمي نويسم ..... چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني حرف نمي زنم .... چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي نگاهت نمي كنم ...... چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني صدايت نمي زنم ..... زيرا اشك هاي من براي تو بي فايده است فقط مي خندم ...... چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام

 

       

             

            

                                            

    

 

                           همی گویم که خوابی بود و بگذشت

 

                              بیابان را سرابی بود و بگذشت

 

                               به این پندار می بندم دو دیده

 

                               که شاید بینم آن خواب پریده

 

                              ولی افسوس دیگر صحنه خالیست

 

                              ازان بر پرده نقشی هم به جا نیست

 

                               منم تنها و این بیداری سرد

 

                                     دل غمگین و چشم آسمان گرد

      

                                    

                  

       

                                               

آهسته می آیی آهسته                               انگار قامت را دست زمان بسته

 

آهسته می آیی از آن عقیق سبز                 با یک جهان آواز خاموش و دلخسته

 

نشکفته بعد از تو آیینه در چشمم                 پیداست عهدش را با تو نشکسته

 

گل می کند خورشید از پلک نمناکم               وقتی تو می آیی در خوابم آهسته

 

همراه من هستی  در خواب و بیداری           همراه تو هستم چون سایه پیوسته

 

تنگ غروب آن روز وقتی که می رفتم           تو گریه می کردی آهسته آهسته  

 

گفتی مگو هرگز حرف خداحافظ                  من بی تو می میرم آهسته آهسته  

 

گفتی تو به من برگ گلی عطر بهارانی         بر دشت کویر دل من نعمت بارانی 

 

فریاد تمنای منی وقت پشیمانی                     عطر نفسی در قفس سینه تو پنهانی 

 

بر آسمان من صد ابر بی مهری                    آمد نم باران آهسته آهسته           

 

شد نو بهاران طی آمد خزان از پی             هر ماه من شد دی آهسته آهسته  

 

پیوند ما پیوند عشقی جاودانی بود               حرف و حدیث ما کلام مهربانی بود

 

گفتی به من تا زنده ام با تو می مانم            نفرین به تو عشقت فریب ناگهانی بود

 

                  نظر دبيران در مورد عشق: دبير ديني:عشق يك موهبت الهي است. دبير ورزش:عشق تنها توپي است كه اوت نمي شود. دبير شيمي:عشق تنها اسيدي است كه به قلب صدمه نمي زند. دبير اقتصاد:عشق تنها كالايي است كه از خارج وارد نمي شود. دبير ادبيات:عشق بايد مانند عشق ليلي ومجنون محور نظامي داشته باشد. دبير جغرافي:عشق از فراز كوه هاي آسيا تيري است كه بر قلب مي نشيند. دبير زيست:عشق يك نوع بيماري است كه ميكروب آن از چشم وارد ميشود

خوب اینم  یه ةوپ

که امیدوارم که خوشتون بیاد

خوشحال  میشم نظرات ارزشمندتون   رو بشنوم

من   بدون نظرات شما در مورد وبلاگ

و  بدون انتقاد های شما

قادر به اداره فوق العاده وبلاگ نیستم

سرتون  رو درد نیارم

قربان شما:پناهنده عشق

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 18:34 توسط حسین گیتاریست |



وقتي گريبان ازل را، دست خلقت مي دريد

وقتي ازل چشم تو را ، قبل از عزل مي آفريد

وقتي زمين ناز تو را ، در آسمانها مي كشيد

وقتي كه چشم، عكس تو را، با اشكهايم مي كشيد

من عاشق چشمت شدم، نه آب بود و نه گلي

چيزي نميدانم از اين ديوانگي يا عاقلي

آندم كه من عاشق شدم ، دنيا همان يك لحظه بود

اندم كه چشمانت مرا ، از اوج چشمانم ربود

وقتي كه من عاشق شدم شيطان به آدم سجده كرد

من بودم و چشمان تو، نه آب بود و نه گلي

چيزي نمي دانم از اين ديوانگي يا عاقلي؟!

ديوانگي يا عاقلي؟!

ديوانگي يا عاقلي؟!

 

           زندگی پر از سواله می دونم

                                                         رسیدن به تو خیاله می دونم

                     تو میگی یه روزی مال من میشی

                                                          اما موندنت محاله می دونم

                     تو میگی شبا دعامون می کنی

                                                        چشمه ی چشات زلاله می دونم

                     توی آسمون سرنوشت ما

                                                            ماه کاملم هلاله می دونم

                     تو میگی پرنده شیم بریم هوا

                                                        غصه ی ما دو تا باله می دونم

                     چشم من پر از غم نبودنت

                                                          دل تو پر  از ملاله می دونم

                   طاقتم دیگه داره تموم می شه

                                                       صبر تو رو به زواله می دونم

                    اون درخت سیب آرزوهامون

                                                        پر میوه های کاله می دونم

                    آره میری و نمی پرسی که ای

                                                     دل عاشق در چه حاله می دونم  

 

                  دیشب دوباره دیدمت اما خیال بود

                                                          تو در کنار من بشینی؟..... محال بود

                 هر چه نگاه عاشق من بی نصیب بود

                                                            چشمان مهربان تو پاک و زلال بود

                 پاییز بود و کوچه ای و تک مسافری

                                                            با تو چقدر کوچه ی ما بی مثال بود

                  نشنید لحن عاشق من را نگاه تو

                                                             پرواز چشم های تو محتاج بال بود

                  سیب درخت بی ثمر آرزوی من

                                                            یک عمر مانده بود ولی کال کال بود

                  گفتم کمی بمان به خدا دوست دارمت

                                                             گفتی مجال نیست ولیکن مجال بود

                 یک عمر هر چه سهم تو از من نگاه بود

                                                            سهم من از عبور تو رنج و ملال بود

                 چیزی شبیه جام بلور دلی غریب

                                                            حالا شکست وای صدای وصال بود

                شب رفت و ماه گم شد و خوابم حرام شد

                                                               اما نه با خیال تو بودم حلال بود

 

   گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست

                                    بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست

                                    گفتم که کمی صبر کن و گوش به من  کن

                                    گفتی  که  نه باید برم  حوصله ای  نیست

                                     پرواز  عجب  عادت  خوبیست  ولی   حیف

                                    تو  رفتی  و  دیگر  اثر  از چلچله ای  نیست

                                    گفتی که  کمی فکر  خودم باشم و آن وقت

                                    جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست

                                     رفتی  تو  خدا  پشت  و  پناهت  به  سلامت

                                     بگذار  بسوزد  دل  من  مساله ای   نیست

خوب امیدوارم که خوشتون اومده   باشه

فکر کنم که   بس  باشه   دیگه

خداییش نظر   هم فراموش  نشه

چون خیلی روش زحمت کشیدم

قربان همه شما

یا حق 

+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 18:36 توسط حسین گیتاریست |



 

 

  شهادت غریبانه و جان سوز بی بی دو عالم،مادر  سادات       

حضرت زهرای مرضیَه (س)

را بر تمامی شیعیان و عاشقان آن حضرت تسلیت عرض میکنم.

 

 

+ نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 21:3 توسط حسین گیتاریست |



   

امون بده

دلم نوشت امون بده                                           اگر چه زشت امون بده 

بزار بیام جهنمم                                    میشه بهشت،امون بده 

امون بده ،امون بده،فقط یه بار                     این لحظه رو هم دووم بیار 

گناه نمیشه مهلتی                                           به من بدی بزرگوار 

بزرگوار امون بده،فقط یه بار                               امون بده،امون بده 

امون بده،امون بده ،                                          بالی تا آسمون بده 

من  اون بالاهاش                                          بی دروغ نشون بده 

نگو تو کو،خونه کو؟                                         گلپرهای پونه کو؟ 

نگو سوختیم من و تو                                     اون که میسوزونه کو؟ 

نگو بسده به یه آه                                           فرصت ما رو نگاه

برای یکی شدن                                         دستاتو بده به من 

دلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم نوشت امون بده

اگر چه زشت امون بده

بزار بیام جهنمم میشه بهشت ،امون بده

امون بده ، فقط یه بار

این لحظه رو هم دووم بیار

گناه نمیشه مهلتی به من بدی بزرگوار

بزرگوار امون بده،فقط یه بار امون بده

امون بده،امون بده،بالــــــــــــــــــــــــی تا آسمون بده

تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا بعد

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 15:53 توسط حسین گیتاریست |